زائرانه

گروه فرهنگی آئینی زائرانه

زائرانه

گروه فرهنگی آئینی زائرانه

زائرانه

قلم به دست گرفتم که با خدا باشم | محمد بیابانی

پنجشنبه ۲۲ /بهمن/ ۱۳۹۴ [ ۰۱:۱۳ ]

 

حضرت زینب (س)  _  ولادت / مناجات

 

 

قلم به دست گرفتم که با خـدا باشم
قلم به دست گرقتم که از شما باشم
قلم به دست گرفتم که از تو بنویسم
و با ثنای تـو هم دوش انبیا باشم
قلم به دست گرفتم در انزوای خودم
که غرق تان شوم و از خودم جدا باشم
قلم به دست گرفتم که با دو بال غزل
در آسمان تو پروا کنم رها باشم
قلم به دست گرفتم در ابتدا اما
نشد مسافرتان تا به انتها باشم
قلم ز دست من افتاد و دم زدم از عشق
کبوتری شدم و پر زدم به شهر دمشق

 


شعر کامل در  ادامه مطلب


 

 

قلم به دست گرفتم که با خـدا باشم
قلم به دست گرقتم که از شما باشم
قلم به دست گرفتم که از تو بنویسم
و با ثنای تـو هم دوش انبیا باشم
قلم به دست گرفتم در انزوای خودم
که غرق تان شوم و از خودم جدا باشم
قلم به دست گرفتم که با دو بال غزل
در آسمان تو پروا کنم رها باشم
قلم به دست گرفتم در ابتدا اما
نشد مسافرتان تا به انتها باشم
قلم ز دست من افتاد و دم زدم از عشق
کبوتری شدم و پر زدم به شهر دمشق

 

برای آمدنت لحظه بی قراری کرد
زمین دوباره خروشید و چشمه جاری کرد
فرشته روی زمین را به مقدمت می شست
ملک زمینه ی شب را ستاره کاری کرد
مدینه آمدنت را در انتظار نشست
و بهر دیدن تو ثانیه شماری کرد
طلوع اشک فشانت به مادر و پدرت
هوای خانه شان را کمی بهاری کرد
شروع ابری و بارانی تو و چشمت
مسیر آمدنت را بنفشه باری کرد
ولی تمام بهانه است خوب می دانم
من از نگاه تو شوق حسین (ع)  می خوانم

تو زینب آمدی و خواهر حـسـیـن شدی
تو زینت پدر و مادر حـسـیـن شدی
تو آمدی و من از خنده هات فهمیدم
که ناز کرده ای و دلبر حـسـیـن شدی
تو در کتاب خدا نه که بین مصحف عشق
نزول کرده ای و کوثر حـسـیـن شدی
رسیده ای و خداوند کرده مبعوثت
که بعد واقعه پیغمبر حـسـیـن شدی
تمام کوفه به هم ریخت تا لبت وا شد
چو خطبه خوان شدی و حـیـدر حـسـیـن شدی
اگر چه بانویی اما علیِّ کراری
فقط به دست خودت ذوالفقار کم داری

کدام واژه رسد بر مقام تقدیرت
کدام شعر و غزل می کنند تصویرت
به فهم و درک مقامت عقول کل بشر
هنوز هم که هنوز است مانده درگیرت
مفسران همه انگشت بر دهان هستند
ز آیه ای که شنیدی و طرز تفسیرت
حدیث چشم تو دیده به دیده می چرخد
و اشک ها همه مأمور امر تکثیرت
بدان که بعد علمدار تو علمداری
فدای دست تو و شانه ی علم گیرت
تو در اسارتی اما جلیله ای زیـنـب !
به حق حق که تو الحق عقیله ای زیـنـب !

تویی انیس غم و غم مجانبت بانو
که اشک و غصه شده قوت غالبت بانو
چه با شکوه به صحرا رسیدی اما بعد
کسی نماند که باشد مراقبت بانو
از آن طرف که بلا پشت هر بلا دیدی
ولی به عرش رسیده مراتبت بانو
به دستخط خودت حک شده به دفتر غم
تمام آنچه که دیدی ، مصائبت بانو
ز دست می دهد ایوب عنان صبرش را
فقط ز خواندن قدری مطالبت بانو
اگر چه قد رشیدت خمید بی بی جان !
کسی شکست شما را ندید بی بی جان !

توان بده بپرم در هوای دستانت
توان بده که شوم غم سُرای دستانت
بگو از آنچه که حس کرد دست حیدری ات
بگو که شعر بگویم برای دستانت
از آن امام بدون سپاه عاشورا
که بود ملتمس یک دعای دستانت
از آن طناب ضخیم پر از گل سرخی
که داشت شرح غم ماجرای دستانت
از آن سه ساله ی پیر پر از کبودی ها
که گیسویش شده بود آشنای دستانت
من از نسیم دو دست تو یاس می بویم
به ذات فاطمی تو سپاس می گویم

 

محمد بیابانی

 

 

نظرات  (۱)

۲۲ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۷ سروش شهباز نسب
سلام
شعر بسیار زیبایی بود
بیا به منم سر بزن
پاسخ:
سلام
خیلی ممنون از حضور و اظهار لطفتون
حتما

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی